من یه روز قراره ازدواج کنم ولی اون تو نیستی قراره دستشو بگیرمو قدم بزنیم ولی اون دستا دستای تو نیست قراره بغلش کنم و موهاشو دست بکشم ولی اون آغوش بوی تورو نمیده و اون موها موهای تو نیست قراره بچه دار بشم ولی مامانش تو نیستی و درآخرم قراره یگوشه ای دور از تو ولی با دلتنگیو فکرو حسرت تو قلبم بایسته و بمیرم چشم انتظار تو خدایا یه زندگی چقدر میتونه سیاه باشه.
چرا همیشه دلهایی به هم گره میخورن که قرار نیست هیچوقت بهم برسن و تا ابد تو حسرت گرفتن دستای هم بمونن...
+ نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ ساعت 10:13 توسط من
|