دلنوشته.
یوقتایی هست که قلبت درد میکنه همه احساست درد میکنه
یهو وسط همه دغدغه های روزمرت تو ضمیر ناخودآگاهت میاد که یعنی الان داره چیکار میکنه خدا کنه که دیگه سیگار نکشه راه بد نره حالش خوب باشه بعد یهو چشمات خیس بشه و یادت بیاد که بهت گفته (به تو چه برو گمشو) بعد یهو سردت بشه یادت بیاد که بهت میگفت نرو بیرون نمیخام سردت بشه و سرما بخوری. سخته دنیایی که بعد از تو دیگه هیچی قشنگ نیست هیچی به دل نمیشینه هیچ صدایی هیچ صورتی هیچ احساس و محبتی هیچ نگارو دلبری به دل نمیشینه.
یوقتاییم هست ته دلت وقتی هیشکی مزاحمت نیست ازته قلبت باهاش حرف میزنی. میگی آخه عزیز دلم چشمام نفسم همه زندگیم من فدای چشمای خوشگلت تاج سرم برس به دادم که دق کردم.