......

چند وقتیه خیلی عصبیم نمیدونم چرا و برای چی حتی امروز بامادرمم کلی حرفم شد بعضی اوقات یهو سرم گیج میره یوقتایی به سرم میزنه سر همه رو ببرم این واقعن یه جنگ درونیه سخته که به همه نشون بدی که وای همه چی چقد خوبه وای من چقد خوشحالم همه چی اوکیه ولی من اصلن حالم خوب نیست به حدی که میگن شبا تو خواب گریه میکنم ولی من اصلن هیچی یادم نمیاد که چی خواب میدیدمو چرا فقط میدونم یوقتایی سره یچیزای خیلی پیش پا افتاده یهو یه خشمی ازم میزنه بیرون که خودمم میترسم از خودم فقط خدا بخیر بگذرونه این روزارو...

اه

خدایا چه گرفتاری شدیم تو که هیچی ندادی این عشق لعنتیم نمیدادی خون شدم بقرآن این ذهن لعنتیو هرطرفی که پرت کنی بازم میره سمتش یعنی الان کجاس چیکار میکنه حالش خداکنه خوب باشه خداکنه سیگارو ترک کرده باشه خیلی ریه داشت اسی بلکم میکشه برام یعنی بزنم تو سرش که دیگه یادش بره چجوری کام میگیرن با اون چشای گندش بیا برو از خیال من بخدا میخام بخابم 😭😭😭

البته اگه این سرفه های لعنتی بذارن....

🙄🙄

واقعا چرا من هنوز خوابتو میبینم!!! خودم کم از دستت کشیدم اونوقت روح مشنگمم دنبال تو میگرده تو خواب نمیره یه تفریحی یه قلیونی طبیعتی جایی من که وقت ندارم اینم که بیکاره شده داستانی برامون.....

چقد سخته حتی روش نشه به کسی معرفیت کنه....

اول صبحی!! 😑😑

یعنی وای از روزایی که تو از چشم واکردنمم تو مغزمی چی میکشم تو این روزا به یادت یه چند صفحه ای شب سراب خوندم یه چندباریم آهنگتو گوش دادم ولی نه انگار آروم بگیر نیست این قلب لامصب امروز...