خیلی زیبا میگه که:
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی خواندی!!
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟؟
بخدا شعرترین شعر منی میفهمی؟!!!
هوس انگیز ترین حس منی میفهمی؟؟!!!
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی خواندی!!
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟؟
بخدا شعرترین شعر منی میفهمی؟!!!
هوس انگیز ترین حس منی میفهمی؟؟!!!
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد...
عجب از محبت من که در او اثر ندارد...
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد...
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد...
می رسد اینجا بهاری تازه با احوال نو
حیف دیگر شوق مارا این زمستان برده است...
گر ز چشمانت بگویم شعر بی پایان شود...
گر ز موهایت بگویم راز شب عنوان شود...
گر بگویم از جمالت ماه رسوا می شود...
می رود تا پشت ابری در خفا پنهان شود...
در قفس باشد پرنده بال می خواهد چکار؟؟
آدمی بی کس که باشد مال می خواهد چکار؟
با حقیقت زندگی کردیم غم شد عاقبت!!!
این دروغ زندگانی فال می خواهد چکار!!!!
عمر ما رفت و کنار قبر ما گل کاشتند!!
آدم مرده گلی هر سال می خواهد چکار...
میگه که:
توبه کردم که قلم دست نگیرم اما!!!!
هاتفی گفت: که این بیت شنیدن دارد...
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر،
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد!!!!
میگه که
غالبأ در هر تصادف می رود چیزی ز دست...
لحظه برخورد چشمت با نگاهم، دل برفت!!!!
سوزش چشم من از لذت زیبایی توست...
خیره بودم به تو و پلک زدن یادم رفت،،،
صبر کن باران بگیرد می روم....
یا که پایم جان بگیرد می روم....
صبر کن، من بغض دارم اندکی،
گریه ام پایان بگیرد می روم،...
آبرویم می رود با چشم تر،!!!!
صبر کن باران بگیرد می روم....