تو غلط میکنی اینگونه دل از ما ببری
سرخود آیینه را غرق تماشا ببری
مردشور من عاشق که تورا میخواهم
گور بابای دلی را که به اغوا ببری
چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی مثلا شهرت لیلا ببری؟
به من اصلا چه که مهتابی و موی تو بلند؟
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟
بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری
کبک کوهی خرامان، سرجایت بتمرگ.
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری.
آخرین بار تو باشد که می آیی در خواب.
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری.
لعنتی عمر مگر از سر راه آوردم؟
که همه وعده امروز به فردا ببری
این غزل مال تو بردار و از اینجا گمشو...
به درک با خودت از اینجا ببری یا نبری...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 19:26 توسط من
|