توضیح جهت پرسش بعضیاتون.

چون دوس داشتم همیشه وبلاگم شاد و پر انرژی باشه نوشته های منفی و دلمردمو زود پاکش میکنم اول مینویسمش چون بشدت آرومم میکنه بعد پاکش میکنم که باز با خوندنش دلم نگیره البته راه کار مناسبیه واسه تنهاها واسه بی کسا نوشتن بشدت آرامش بخشه امیدوارم یروزی حال دل همه خوب باشه...

دلنوشته.

ادامه نوشته

شعری از عصبانی ترین شاعر دنیا

تو غلط میکنی اینگونه دل از ما ببری

سرخود آیینه را غرق تماشا ببری

مردشور من عاشق که تورا میخواهم

گور بابای دلی را که به اغوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چه حقی مثلا شهرت لیلا ببری؟

به من اصلا چه که مهتابی و موی تو بلند؟

چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری

کبک کوهی خرامان، سرجایت بتمرگ.

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری.

آخرین بار تو باشد که می آیی در خواب.

بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری.

لعنتی عمر مگر از سر راه آوردم؟

که همه وعده امروز به فردا ببری

این غزل مال تو بردار و از اینجا گمشو...

به درک با خودت از اینجا ببری یا نبری...

این شعر فوق العادس🥰

من حسادت میکنم حتی به تنها بودنت

من به فرد روبه رویی لحظه خندیدنت

من به بارانی که با لذت نگاهش میکنی

یا نسیمی که رها میچرخد اطراف تنت

من حسادت میکنم حتی به دست گرم آن

شال خوشرنگی که میپیچد به دور گردنت

اینکه چیزی نیست گاهی دل حسادت کرده به

عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت

هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت

من حسادت میکنم حتی به قلب دشمنت

کاش هرکس غیر من ای کاش حتی آیینه

پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت...