دلنوشته
دستم به بیداریت که نرسید
این بارخواهشم را عوض خواهم کرد
گوشه دنجی درخوابهای آشفته ام قرار بذار
دستم به بیداریت که نرسید
این بارخواهشم را عوض خواهم کرد
گوشه دنجی درخوابهای آشفته ام قرار بذار
واقعا سرم شلوغه
دلم برات یذره شده بیتا
قسمت دردناکش اینه که تا نمیرم برام نمینویسی حالمم نمیپرسی خب فک کن مرده باشم میخای چیکار کنی وقتی که نباشم حرفامو بشنوی و حرفاتو بشنوم ولی اینو بدون من همیشه و تا آخرین لحضاتم دارم بهت فکر میکنم و دوستت داشتم.
سلام ممنون ما خوبیم. تو چطوری خانوادت چطورن؟
سلام متاسفم بخاطر اتفاقی که اونجا افتاده حالتون خوبه؟
تبسم را نه می توانیم بخریم، نه می توانیم قرض کنیم
فقط مى توانیم هدیه بدهیم
میســــپارمت به لبخند ها…
در مسیر باد بمان تا بوى مهربانیت تسخیر کند این شهر پر از بیهودگى را…
کاش می شد تمامِ آدم های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید ، برایشان چای ریخت ، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده ، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد .
کاش می شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم ها گفت ؛
که غم و اندوه ، رفتنی است و روزهایِ خوب در راه اند ،
که حالِ همه مان خوب خواهد شد …..
سلام چطوری چند روزی نمیتونستم با وبلاگ کانکت شم🥺🥺
تنهایی را قدم زدم ذره ذره تجربه کردم طعم دوست داشتن را در رویا و خیال خود در جنگلهای زیبا زیر نم نم باران من بودم و چهار حرف از حروف الفبا ب ی ت ا همینقدر خاص همینقدر زیبا نوشتم اسمش را روی برگی از درختان بلند افرا بی تا بی مانند طوری که دیگر نخواهد زایید مادری مثالش را شاژد من خوشبخت ترین بودم کسی که با او راز دلش را گفت بی تا...
آری خیال هم زیباست...
از آخرین جمله ای که نوشتی بالای هفتاد هشتاد بار اومدم ببینم چی دوباره برام نوشتی ساعتها به صفحه گوشیم خیره موندم تا خوابم برد تا از خواب بیدار شدم اول به وب یه سر زدم ببینم چی برام نوشتی چشم به راه که هیچ دل به راهتم دیدن چند خط نوشته از طرف تو برام مساویه با یه خوشحالیه عمیق از ته قلبم تک به تک واژه هایی که استفاده میکنی رو وقتی میخونم انگار با صدای خودت داره ذهنم پلی میشه قلبم اینقدر درک نداره که سرت شلوغه گرفتاری یه عالمه کار و برنامه داری تمام داراییم از دنیا یه قلب زبون نفهمه که گاهی بیچارم میکنه کاش میشد بری با یدونه نو عوضش کنی یا کاش میشد آرزوی قلبیم با واقعییت یکی بشه و تمام چیزهای خوب تمام حس های قلبی خوب تمام خوشبختی های دنیا مال تو میشد تا با این تفکر قلبم آروم بگیره از طرفیم احساس شرمندگی میکنم که حتی درخور این نیستم که باهام حرفم بزنی هم سوادم کمتره هم ادبم کمتره هم زیبایی ظاهری که ندارم هم اینکه روستاییم هم لباسا و تیپم هم قدرت مالی که ندارم همه اینا تو سرم داد میزنن که تو کجا و او کجااااااا شاید یروزی از شدت خجالت بمیرمو بشم فدای سرت عزیز ترین انسان برای قلب کوچک من....
قبول کن که ما فرهنگامون به هم نمیخوره فکرامون باهم فرق داره بخاطر همینه که شوخیای تو همیشه باعث سوتفاهم میشد شاید از نظر تو و خونواده و فامیلات شوخی های خیلی فانی باشه اما برای من و خونواده و فامیلم نه
برعکس رابطمون من خیلی آدم شوخ و بذله گویی هستم تو خونه و فامیل شاید تنها کسی که اشکامو دیده تویی نمیدونم چرا هر وقت میومدم یذره باهات شوخی کنم یذره سربه سرت بذارم باهم بخندیم سوتفاهم میشد و دیگه واویلا
همیشه دوس داشتم حضوری ببینمت کلی سربه سرت بذارم که ذله بشی دوس داشتم بشینی ساعتها برام تندتند حرف بزنی حتی مامانم عاشق خاله معصوم گفتنت بود انگار بهش دنیا رو میدادی وقتی بهش میگفتی خاله معصوم
قطعا انتخابت میکردم من با تو روزای خیلی خیلی خیلی هیجان انگیزی رو تجربه کردم جواد با تو حس هایی رو تجربه کردم که با هیچکس تجربه نکردم
تو انتخاب من بودی حتی اگه غلط هم بوده باشه اما من وایب خوبی گرفتم و پشیمون نیستم
اگه برگردیم عقب با آگاهی الانت حاضر بودی باز تو زندگیت اتفاق بیفتم؟
اگه جوابت آره باشه قطعا دروغه واینکه نتونستم قدرتو بدونم تا آخر عمر عذابم میده.
میدونی خدا بعضی آدما رو مخصوص میسازه فقط برای ما نگاهاش صداش رفتاراش خندهاش گریه هاش حتی نق نقاش عجیب تسکین روحه فقط برای یه نفر به دید بقیه اصلا قابل تحمل نیست ولی به دید طرفش تمام زندگیه و من نیمه خودمو داشتم پیداش کرده بودم میون میلیاردها آدم کسی که نفس میکشید آروم میشدم ولی نتونستم قدرشو بدونم....
شاید یکی از بزرگترین دردهای دنیا درد شرمندگی باشه دقیقا جایی که موجب خجالت و شرمندگی باشی بزرگترین اشتباه زندگی یکی بودن خیلی سخته ایپ حس اگه من نبودم خیلی خوشبخت میشد زندگیش پر از شادی میشدکاش هرگز براش اتفاق نمیفتادم میتونه قلب آدم رو سوراخ کنه. تو لایق بهترینا بودی و هستی اینکه چرا من برات اتفاق افتادم رو کاش تیکه تیکه میشدم و پام نمیومد تو زندگیت 😭😭😭😭
ببخشید حرف احمقانه ای زدم واقعا نمیدونم چی شد که یهو خودمو انیشتین دیدم واقعا چرا یهو فکر کردم اولین آدمی هستم که به ذهنش رسیده میشه از طریق تلگرام و اینجور برنامه ها ارتیاط برقرار کرد رو نمیدونم یکیم نبود بگه آدرست رو داره شماره تلفن خودتو کل اقوامتورفیقاتو داره اگه نیاز به ارتباط بود خودش عقلش بهتر می رسید. حس خیلی خوبی بود اینکه واسه چند لحظه باهم یه صفحه وب رو تو اینترنت میدیدیم و باهم حرف میزدیم گاهی همین چیزای ساده مرهمی میشه برا یه کوله بار دلتنگی. مثل اینکه گوشیت زنگ بخوره و اونیکه جونت میره براش بهت بگه الو آخ انگار تمام دنیا اون لحظه مال تو میشه.