دلنوشته.
دلتنگش که میشی غروب و ظهر و صبح نداره دنیا از تمام زوایه هاش دلگیرتر از همیشس میای بهش زنگ بزنی اما مشترک مورد نظر خاموشه چقدر دنیا ظالمانس وقتی که هیچ کاری جز گریه از دستت بر نمیاد گاهی عکساشو میبینی گاهی حرفاشو صداشو تو دلت زنده میکنی حتی گاهی هم لج میکنی با خودت میگی منم تمام سیمکارتامو بشکونم بندازم دور و برم که برم جوری که هیچ جوره اونم نتونه پیدام کنه اگه دلش تنگ شد. بعد ته دلت یه صدایی میگه اگه گریه کرد چی؟ اگه چشمای نازش خیس بشه چی؟ اونوقت این زنگیو دنیا به چی میارزه وقتی چشمای نازش خیس باشه. بعد در طول روز چند بار میای ببینی چیزی نوشته یا نه گیر میکنی میون یه کویری که توش فقط حرفای خودته خودت و خودتو خودت دیگه از بس هر روز دلت سرت نق زده از خودتو حرفاتم بدت میاد بعد از یه جایی یه حس تحقیر بهت میگه ای بابا سرش گرمو دلش خوشه آخه تورو در خونشونم نمیبندن اینهمه آدم سرشناس دورو برشه چرا باید بهت فکر کنه تو شاید در حد همون سیمکارت اعتباریی هستی که هر از چند ماهی یبار روشن میشه و اعتبارت بیشتر از نیست براش شروع میکنی ذره ذره غرورتو جمع میکنی با خودت میگی آخه من تاحالا التماس کیو کردم که این دومیش باشه منت کیو کشیدم که این دومیش باشه این همه دختر چش رنگی و سفید رو تو طایفه کم نیار و اینهمه گریه نکن بعد یهو باز قلبت میگه تو رو خدا بگو بمون.....