دلنوشته.
تنهایی را قدم زدم ذره ذره تجربه کردم طعم دوست داشتن را در رویا و خیال خود در جنگلهای زیبا زیر نم نم باران من بودم و چهار حرف از حروف الفبا ب ی ت ا همینقدر خاص همینقدر زیبا نوشتم اسمش را روی برگی از درختان بلند افرا بی تا بی مانند طوری که دیگر نخواهد زایید مادری مثالش را شاژد من خوشبخت ترین بودم کسی که با او راز دلش را گفت بی تا...
آری خیال هم زیباست...
+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 8:59 توسط من
|