هوووووف
رسیدیم جایی که دیگه نمیخام قلبم آروم بشه دیگه نمیخام دستاتو بگیرمو پیاده روی کنیم و یه عالمه حرف بزنیم دیگه نمیخام خندیدناتو تجربه کنم یا موهاتو دست بکشمو بغلت کنم نمیخام داشته باشمت همین که بدونم بدون من حالت خوبه و خوش میگذره بهت و بودنم اذییتت نمیکنه خوبه خودش منم باقطره های اشک سردی که رو صورتمه یجوری کنار میام بلاخره من بلدم خودمو چجوری شاد نشون بدم ولی تهش معلومه خنده هام یه بغض عجیبی توشونه....
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ ساعت 12:37 توسط من
|