عذاب وجدان!!! الان تنها حسی که تو وجودم نیست همینه. بدهیامو دادم دارم کار میکنم خرک خودمو مادرمو داداشمم دارم میدم دودو مشروبو همه چی رو هم گذاشتم کنار. اون روزایی هم که آلمان بودی فک کنم ساعت نه و خورده ای دقیقه بود که آخرین مسیجتو دادی تو اولین روزای مردادماه آره خوب یادمه داشتم دق میکردم. اونروزا میرفتم بنایی ساعت به ساعتشو نوشته بودم اینجوریم آغاز میشد مثلا به نام خدا بیست واندی روز فراق دارم دق میکنم از رفتنت. امروز فلان روز ازژوئنه فلان روز از ذی الحجه هس فلان روز از شهریوره کارگرم فلانیه قراره خونه فلانی سرامیک کار کنم تهشم یه دوبیتی از شاعر مورد علاقم رهی معیری یا آقای ابوالخیر مینوشتم. یادمه وقتی اومدی مجبورم کردی چندتا صفحشو برات بخونم تهش گریت گرفت گفتی بسه تا چند وقت پیشم بود دفتره خانواده برا بخندن از روش بلند بلند میخوندن و میخندیدن.اصلن برام مهم نیست چی فکر میکنین راج بهم من دوستت دارم چون اینکه کارگر بودمو بی پول برات مهم نبود چون دلتنگم میشدی چون نفس میکشیدی زنده میشدم چون شب بخیرات همه زندگیم بودصدای خندهات لجبازیات حسودشدنات یا حتی گریه کردنات من روانیه دوس داشتن تو بودم هنوزم جونم درمیره اگه خار به دستت بره.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 7:15 توسط من
|