دلنوشته.
بعضی روزا هستن ذاتا تلخن شاید خدا عشقش میکشه اون روزو هرسال تلخی یکم مزه کنیم تقریبا ده سال پیش بود نهم مرداد ساعت ده یازده اینا از خواب که بیدار شدم فرز گوشیمو نگاه کردم طبق عادت دیدم مسیج اومده ساعت نه و پنجاه و سه دقیقه صبح آره خودش بود ازم خدافظی کرده بود هرچی زنگ زدم میگفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد دستم جایی بند نبود نه آدرسی نه ایمیلی نه تلفنی محکوم بودم به صبر به دعا به تنهایی.
میدونی سخته ها ولی عادی میشه دردش قلبت بزرگتر میشه اینقد با خدا حرف میزنی راجع بهش که آروم میشی.
روزی که گذشت یکم تلخ بود سلامم جواب نداشت حس کردم سلامم بین یه عالمه سلامای رنگی رنگی مامان و بابات دوستات و اقوام گم شده سلامم شاید سیاه سفید بوده شایدم کهنه یا شایدم روستایی ولی از ته دلم بود با یه عالمه محبت و دوست داشتن یا شایدم روش نشده خودشو بهت نشون بده قل خورده رفته یه گوشه ای قایم شده برا خودش. طفلی سلام ساده من....
دیگه غروری ندارم که بگم به غرورم برخورد چون از یه جایی از زندگی دیگه من تموم شدم. شدم تو و تویی که داری درون من ادامه داده میشی....