دلنوشته.
تصمیمات زیادی میشد گرفت تصمیم گیرنده هم تو بودی تصمیم گرفتی هیچی نگی رها کنی بری شاید بقول خودت تا من عذاب نکشم بعد نبودنت. در اصل دوحالت داره یا من زودتر از تو میمیرم که دو زجرکش میشی یا تو اینقدر خنگی که نمیدونی که من تو نبودنت هر لحظه دق میکنم و جای خالیت تا ابد درد میکنه الان من خیلی چیزا رو نمیدونم توهم خیلی وقته نیستی ولی من همیشه یکم اردیبهشت رو کار نمیرم و برا خودم جشن میگیرم و تولدتو تبریک میگم بیستو شهریورم از گریه دق میکنم چون هیچوقت برات مهم نبودو کنارم نبودی. الانم دارم گریه میکنم تونیستی... میدونی که تو نیستی....
میدونی زجر آوره بودن با کسایی که فقط بینشونی و نبودن با کسی که به قاعده دنیا نبودنش حس میشه...
شاید اگه کنارت بودمو تو آغوش خودم جون میدادی خیلی بهتر از این بود که هیچوقت نفهمم کی بودو چی شدو چرا نیست...
هر ثانیه غیبتت یا ننوشتنت یه عالمه آواره رو قلب من در صورتی که میشد حتی از یک ثانیه باهم بودنم قد هزاران سال آرامش گرفت....