دلنوشته.
یوقتاییم هست ساکت نشستی یه گوشه دنج و ساکتی و به نقطه خیره شدی ولی فقط خدا میدونه درونت چه خبره
کاش معجزه ای مرحمی چیزی نمیدونم ولی دوس دارم گلومو جربدم و بشینم های های گریه کنم از اون گریه ها هس وسطش سق سق میکنی و نفست در نمیاد از اونا....
دلم خیلییییی تنگه...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 21:50 توسط من
|